ایران فردا
ایرانِ فردا، نه در تقویمهای پیشِ رو، که در تپشِ بیقرارِ قلبهای ماست. من فردای ایران را به سانِ فرشی میبینم که تار و پودش از عطرِ دانایی و رنگِ شکیبایی تنیده شده است.
در آن روزگار، دیگر نه دیواری میانِ اندیشههاست و نه غباری بر چهرهی عدالت؛ در آن صبحِ روشن، ایران نه یک نام بر نقشه، که امیدیست در سینه هر جهاندیده، که در سایهسارِ سروهای کهنش، بلوغِ یک تمدن را به تماشا نشسته است.
رویای من، سرزمینی است که در آن آزادی، نغمهای جاری در گلوگاهِ رودهاست و امید، قناریِ بیباکی که در بهارِ هر کویر، خانهای بنا میکند. من ایرانِ فردا را در سیمایِ کودکی میبینم که در کوچههای امنِ شهرش، با اعتماد به فردایِ خویش، از شکوفههای امید، قصرهای بلورین میسازد.
آری؛ این نه رویا، که تعبیرِ روشنِ ریشههایی است که در خاکِ این سرزمین، برایِ شکفتنی بزرگ، قد کشیدهاند.
ما وارثانِ آفتابیم؛ کافی است تا دستهایمان را به هم گره بزنیم و بذرِ همدلی را در جانِ این خاکِ تشنه بکاریم.
چرا که فردایِ ایران، آیینه تمامنمایِ ماست؛ همان فردایی که برای ساختنش، باید از همین لحظه، در ستایشِ روشنی، ترانه بخوانیم.
ارسال نظر