نوبت دهی آنلاین
متن مورد نظر خود را جستجو کنید
  • تاریخ انتشار : 1405/02/30 - 07:20
  • تعداد بازدید کنندگان خبر : 10
  • زمان مطالعه : 3 دقیقه

نت های گمشده در جعبه مداد رنگی


آراد دانش آموز کلاس چهارم بود، اما دنیای او با بقیه هم کلاسی هایش کمی فرق داشت. در حالی که بقیه پسرها توی زنگ تفریح دنبال توپ می دویدند، آزاد گوشه ای می نشست و با دقت به صدای برخورد توپ با دیوار یا ریتم قدم های ناظم مدرسه گوش می داد. برای او هر صدایی یک نت موسیقی بود. توی خانه او یک قهرمان کوچک بود. پدر و مادرش هر دو تا دیر وقت سر کار بودند و مسئولیت نبات خواهر کوچولوی کلاس اولی اش با او بود نبات درست مثل اسمش شیرین بود، اما گاهی مثل یک زلزله کوچک تمام آرامش آراد را به هم می ریخت.

یک روز عصر وقتی آراد داشت روی نقاشی جدیدش کار می کرد که تصویر یک پیانو بود که کلیدهایش مثل موج دریا به نظر میرسید، نبات با گریه وارد اتاق شد: داداش مداد قرمزم شکسته، حتی نمیتونم اونو بتراشم اینجوری که مشقم تموم نمیشه!» آزاد لبخندی زد نبات را روی صندلی نشاند و گفت: «گریه نکن نت کوچک من من برات مدادت رو میتراشم بیا با هم یک بازی کنیم. تو مشق بنویس، من هم با هر حرکت مداد تو یک آهنگ زیر لب می خوانم.» آن شب اتاق آنها پر شد از صدای خش خش مداد و زمزمه های ملودیک آراد. .................. فردای آن روز در مدرسه تابلوی اعلانات شلوغ تر از همیشه بود فراخوان عضویت در گروه موسیقی مدرسه برای جشن پایان سال قلب آراد تندتر از همیشه زد. این همان چیزی بود که شبها خوابش را میدید. اما یک مشکل بزرگ وجود داشت؛ آزمون ورودی دقیقاً ساعت چهار عصر برگزار می شد، یعنی همان ساعتی که آراد باید نبات را از مدرسه بر می داشت و به خانه می برد. تا چند روز آراد بین رویا و مسئولیتش گیر کرده بود. نقاشی هایش کدر شده بودند و دیگر زیر لب آهنگ نمی خواند

اما یک شب وقتی داشت برای نبات قصه می گفت نبات دستش را گرفت و گفت: داداش چرا دیگه چشمات نمیخنده؟ آراد همه چیز را برای او تعریف کرد. نبات با آن هوش کودکانه اش گفت: «خب منم باهات میام مدرسه من پشت در اتاق موسیقی می شینم و ساکت ساکت نقاشی می کشم. قول میدم

روز موعود فرا رسید. آزاد با استرس فراوان دست نبات را گرفت و به طبقه سوم مدرسه جایی که اتاق موسیقی بود برد نبات را روی یک صندلی در راهرو نشاند، مداد رنگی هایش را به او داد و گفت: نبات، فقط ۱۰ دقیقه! وقتی آزاد وارد اتاق شد، آقای سرمد، معلم سخت گیر موسیقی پشت پیانو نشسته بود. آراد باید یک قطعه را با فلوت یا به صورت آواز اجرا می کرد. لرزش دستانش اجازه نمیداد فلوت بزند. درست وقتی که فکر می کرد همه چیز تمام شده، صدایی از راهر و آمد. صدای تق تق منظم مرادهای نبات روی زمین بود که داشت ریتم جالبی ایجاد می کرد

آراد ناخودآگاه لبخندی زد. آن صدا برایش آشنا و آرام بخش بود. چشمانش را بست و شروع کرد به خواندن آوازی که خودش ساخته بود؛ ملودی ای که از ترکیب صدای خنده های نبات و رنگهای نقاشی اش الهام گرفته شده بود. صدایش در اتاق پیچید شفاف و پر از احساس 

 آقای سرمد از بالای عینکش به او نگاه کرد. سکوت سنگینی حاکم شد. ناگهان در باز شد و سر کوچک نبات از لای در پیدا شد داداش، تموم شد؟ وای خیلی قشنگ بود!! آقای سرمد که همیشه جدی بود، لبخندی زد و و گفت: «آزاد، صدای تو نه تنها تکنیک خوبی داشت، بلکه چیزی داشت که خیلی ها ندارند؛ داستان داشت. تو عضو اصلی گروه هستی. آزاد از خوشحالی نمی دانست چه بگوید نبات را بغل کرد و در راهرو چرخاند. آن شب وقتی پدر و مادر به خانه آمدند، با صحنه عجیبی روبرو شدند؛ آراد داشت یک تابلوی بزرگ میکشید که در آن یک پسر با فلوت و یک دختر کوچک با مداد رنگی روی نت های موسیقی در حال پرواز بودند.

آراد فهمیده بود که برای رسیدن به بزرگترین آرزوهایش نیازی نیست دنیای کوچک و لطیف خانواده اش را پشت سر بگذارد بلکه می تواند رویاهایش را درست وسط همین زندگی معمولی و با کمک عزیز ترین هایش بسازد. او حالا نه تنها تک خوان گروه موسیقی مدرسه بود، بلکه زیباترین نقاشی عمرش را هم کشیده بود.

  • کد خبر : 321177
کلمات کلیدی
مریم سادات مشعشعی
تهیه کننده:

مریم سادات مشعشعی

0 نظر برای این مطلب وجود دارد

ارسال نظر

نظر خود را وارد نمایید:

متن درون تصویر را در جعبه متن زیر وارد نمائید *
برای جستجو عبارت موردنظر خود را وارد کنید
تنظیمات پس زمینه